X
تبلیغات
آوای باران
   
آوای باران
 
 
آرشيو مطالب

شهریور 1392

مرداد 1392

تیر 1392

اردیبهشت 1392

فروردین 1392

اسفند 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مرداد 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

____________________
مطالب اخير

سفر به تصادف رنگها و خیالها

She will be loved

And brainwashed behind the scenes

پاسخ سوالات رها

If you're thin, poor little walking disease. If you're not, they're all screaming obese

Badem sherabla dolu.... sinem sualla dolu

عنوانم نمی آد!!

روزی که نباید باشد...

من.. اینجا

دلتنگ من که شدی...

____________________
پیوند ها

آسمان را بغل می کنم

دانلود مقاله

دل گویه های ناتمام

پرژین

گیس طلا

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه چهارم شهریور 1392

سفر به تصادف رنگها و خیالها

حتما یادتون هست... مدرسه که می رفتیم درسی داشتیم به اسم هنر و یه تکنیک هنری که یاد می گرفتیم اسمش ابر و باد بود... نقش تصادفی رنگهای خیال انگیز روی صفحه سفید و آماده کردنش برای خوشنویسی.


اون روزها به دورترین نقطه ی ذهنم هم نمی رسید  که 14- 15 سال بعد همین تکنیک رو برای مانیکور ناخونهام استفاده کنم!

این روزها بازی شبانه ی من سفر به تصادف رنگهای خیال انگیزه تا بتونم بهترین طرحو روی ناخونام ایجاد کنم.


پ.ن.1. اینجا رو ببینید. 

پ.ن.2. فاجعه اینه که صبحها باید با ناخونهای پاک شده برم دانشگاه... 

 
 

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392

She will be loved

 
 

چهارشنبه نهم مرداد 1392

And brainwashed behind the scenes

گیس طلا رو خیلی ها می خونن... اگر شما هم جزو این دسته هستید که  خوب  چه بهتر... وگرنه این جا رو بهتون معرفی می کنم... یکی از لذت بخش ترین لحظه های اینترنتی من خوندن هر روزه این چند خط به ظاهر ساده هست.... به شما هم توصیه می کنم...

خوب... بگذریم.. اگر مشتری دائم گیس طلا باشید، مادرکش را باید بشناسید ... یکی از نازنین مادرهای این خاک... این و این و این و این را بخوانید و با مادرک بیشتر آشنا شوید

اینها را نوشتم که بگویم من هم مادرکی در خانه دارم که جان من است .... با ماجراها و حرفهایی که دست کمی از ماجراهای مادر گیسو ندارند.

عزیزان من ... وقتی ما نوجوانی بیش نبودیم مادرکمان از مخالفین دوستی دختر و پسر بودند و البته ما این رو از اظهارنظرهاش در مورد دخترانی از مدرسه که با پسرها دوستی خیابانی داشتند می فهمیدیم.... بعدتر که بزرگ شدیم و دانشجو... اوضاع فرق کرده بود... مادرک عقیده داشتند اگر واقعا پسری را دوست داری و می خواهی با او دوست باشی باید اینقدر شهامت داشته باشی که خانواده ات را در جریان بگذاری و روی عقیده و علاقه ات بایستی...مادرک از مخالفین ازدواج سنتی کورکورانه و صرفا خواستگاری بود و خودش ازدواج غیر سنتی داشت و خوب ، ما هم خیالمان جمع بود که اگر روزی دست اقای محترمی را گرفته و به خانواده معرفی کردیم فاجعه ای به وجود نخواهد آمد..

البته بعدترها فهمیدم این تفکرات لیبرالی (!) در ذهن مادرکمان تبصره هایی دارند شامل:

دوستی باید با هدف منتهی شدن به ازدواج باشد...

در دوستی که ایشان مجاز می دانستند، روابط بین طرفین از یه قل دو قل بازی فراتر نمی رفت! به عبارت ساده تر دوس ت پسر در ذهن ایشان یک آدم پایه است جهت سینما و پارک و رستوران و گردش رفتن و صد البته که انتظار دیگری هم از دوس.ت دخترش ندارد.. (کلا من نمی دانم هدف این دوس.ت پسر فرضی آیا فقط این بوده که نذر داشته مقداری وقت و پول و انرژی در راه خدا صرف کند؟!) 

من خیلی تلاش کردم در ذهن مادرک جا بیندازم که لازم هم نیست هر ارتباطی حتما روی کاغذ نوشته شود و کلا آدمیزادهای طبیعی نیازهای دیگری به جز گردش و رستوران و پارک و محبت دارند، ولی......

از طرفی مادرک ما طرفدار پر وپا قرص شکی.را می باشند و خوب از دوستی ایشان با پی.که هم خبردار بودند تااااااا..... تا وقتی که خبر به دنیا آمدن قریب الوقوع فرزند این دو به مادرک رسید و ایشان با حالتی دمغ به سکوتی طولانی فرو رفتند وبه سختی هضم کردند که شک.یرا و پی.که هم مثل من فکر می کردند و روابطشان ماورای مار و پله و منچ بازی کردن بوده! و بعدهم  سعی کردند که در ذهنشان بین آقایان سلبریتی که می شناسند همسر در خور شانی برای شکی.را خانم پیدا کنند! 

اینجای قصه دوباره سر و کله من پیدا شد و... دوباره شروع به بحث کردم که بابا بی خیال ازدواج .... اونجا مثل اینجا نیست و عیبی نداره و چه فرقی می کنه و اینا که ایشان فرمودند حالا این حرفهای تو رو هم اگه قبول کنم این موضوع بچه رو اصلا قبول نمی کنم  و الی آخر...

چند ماهی از اون روز گذشته

حالا چند روز پیش این مادرک ما مثل بقیه آدمهای متاهلی که بعد از یه بگو مگوی ساده شروع می کنن به فکر کردن که کاش کلا ازدواج نکرده بودم و ....  داشت توی اشپزخونه پیش من غر می زد و از موقعیتهایی که با ازدواج از دست داده بود حرف می زد مثل ادامه تحصیل در انگلیس و ..... که من خواستم فضا رو کمی تلطیف کنم و گفتم : خوب اگه ازدواج نکرده بودی الان دوستی مثل من نداشتی که!! مادرک چی بگه خوبه؟! برگشت گفت: اشکال نداره اون موقع تو رو از دوس.ت پسری چیزی داشتم!

قیافه من در اون لحظه:    


* عنوان مطلب: قسمتی از ترانه brainwashed از جورج ه.ریسون

* مندرس عزیزم یه پست پر و پیمون باید برای تو بنویسم... از روزی که خبر راهی شدن قریب الوقوعتو شنیدم به ذهنم رسید که برات بنویسم.... از دنیای جدیدی که واردش خواهی شد... از تجربه ها... حتما می نویسم...

* خداییش این سانسور کلمات با نقطه و ... خیلی اعصابمو خورد می کنه ولی  مجبورم: 1. به دلیل جلوگیری از هجوم پیل 2. به دلیل پیشگیری از ورود افرادی که کلمات تغییر داده شده رو سرچ می کنند به این صفحه

 
 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392

پاسخ سوالات رها

 
 

دوشنبه هفدهم تیر 1392

If you're thin, poor little walking disease. If you're not, they're all screaming obese

 

دو هفته ی اخیر از نظر جسمی برام چندان جالب نبودند. اول با یه چیزی شبیه مسمومیت غذایی شروع شد.... با عرض معذرت با اسهال و بعد با دو نوبت استفراغ شدید که توی یک نوبتش نفسم تنگ شده بود و برای دومین بار در زندگیم به معنای واقعی کلمه داشتم خفه می شدم. بعد هم بی اشتهایی  و ضعف و معده درد متعاقبش که چند روزی ادامه داشت و ترش کردن هر روزه معده که تا به امروز باقیه... دو سه روز قبل هم با این که صبح توی دانشگاه حالم خوب بود ظهر دچار یه کمردرد و پا درد شدید شدم و بعد از ظهرش تب 39.5 درجه و لرز شدید  که با خوردن 4 تا استامینوفن تا صبح فرداش از بین رفت  و باز هم یکی دو روزی ضعف و بی حالی.... هنوز هم مجمع پزشکان خونه به نتیجه خاصی در مورد منشا این تب ناگهانی نرسیدن... و من هم اعتراف می کنم که کمی تا قسمتی ترسیدم.

 پست قبل در مورد آدمهایی که با زبونشون اذیت می کنند یادتونه؟ بعد از جلسه ماقبل آخر کلاس رقصمون بود... وقتی که آخرین تمرین قبل از پرفورمنس نهایی رو جلوی معلممون انجام می دادیم و اشکالهامون رو می گفت... در مورد من خانوم خانمها شروع کردند که چاق شو و باشگاه بدنسازی برو و ........ و در برابر سوال من که خوب، جدا از اشکالاتی که به آفرینش بدن من وارد می کنید از اشکالات رقص خودم بگید... من می خوام اشکالات رقصمو بدونم، حرف خاصی برای گفتن نداشت جز تکرار حرفهای قبلیش.

من سایز 34 هستم.... یعنی سایز صفر... هیچ وقت هیچ تلاشی برای لاغر بودن یا موندن نکردم.... آنورکسیا ندارم... دستمال کاغذی هم نمی خورم... ولی درد آدمهایی که به خاطر چاق بودن مجبور به شنیدن مواخذه و دلسوزی بیمورد و در یک کلام پرت و پلا از پاره ای از افراد دوست و آشنا و حتی غریبه هستند رو کاملا درک می کنم.  من این درد رو با تمام وجودم حس می کنم چون این درد مشترک اصلا ربطی به چاقی، لاغری، سایز نداره... فکر می کنید چند بار از خانمهای محترم دوست و همکار و آشنا شنیده باشم که "چاق بشو"... خیلی زیاد.. اونقدر که از حد و حساب در اومده... هرگز.. هرگز و هیچ وقت توی عمرم به کسی نگفتم چاقه یا لاغره یا باید رژیم بگیره یا هرچی.. ولی متاسفانه خیلی ها هستند که به خودشون اجازه اظهار نظر می دن... اون هم کسانی که دقت بکنی می بینی توی دلشون از بدن خودشون ناراضی تر از بدن تو هستند و متاسفانه دارن به این وسیله، با آزار روحی تو، روی کمیود روحی خودشون ماله می کشن! خیلی وقتا دلم خیلی می سوزه برای کسی که می دونم شبها شام نمی خوره و خودشو زجر می ده تا بلکه یه کم کمتر چاق بشه و با این وجود نسبت به چند ماه قبل که دیدمش 10 کیلویی چاق تر شده ولی بعد از سلام و احوالپرسی به منی که هیچ وقت به خودم اجازه اظهار نظر در مورد هیکل کسی ندادم می گه تو چرا یه مقدار چاق نمی شی...

با وجود اینکه آدم می دونه این حرفها پشیزی ارزش ندارن، با اینکه می دونه کلی حسن داره که حتی، حتی اگه جسمش عیبی هم داشته باشه ( که نداره، چه چاق چه لاغر) باز هم پیش اون حسنها هیچه... ولی شنیدن این حرفها در دراز مدت اعتماد به نفس آدمو لگدمال می کنه...

درد مشترک چاقی و لاغری نیست.... درد مشترک آزار دیدن از آدمهایی هست که فکر می کنن وظیفه ای ندارن جز گوشزد کردن شکل و سایز بدنت یا برداشت خودشون از اون به تو... از آدمهایی که انگار با زخم زبان زدن انرژی می گیرند. درد مشترک وجود اجتماعیه که انگار تو توی اون چیزی به جز یه جسم نیستی... یه جسم رنگ و لعاب شده توخالی براش بسه...

آدمهای عزیز... همه توی خونه ی خودشون آینه دارند... آینه های تمام قد.. چشم هم دارند... زیبایی و سلامتی شون رو هم بیشتر از شما دوست دارند.... اگر من نوعی لاغرم یا چه می دونم دندونام ارتودنسی نیاز داشته یا شمای نوعی چاقی یا بینیت نافرم یا ایشون نوعی هر موردی داره که از معیارهای شما برای پرفکت بودن خارجش می کنه... چرا فکر نمی کنید که اگر در صدد رفع اون مشکل ( از نظر شما) نیست دلیل عدم اطلاعش نیست بلکه هزار و یک دلیل ژنتیکی، فیزیولوژیکی، شخصی، مالی یا موقعیتی، تکنیکی، پزشکی یا هر چیز دیگه وجود داره که مانع این موضوع هست و یا ساده تر از همه این که اون گوش گران خودش رو از هوش دیگران بیشتر دوست داره و این انتخاب خودش برای بدن خودش هست و قابل احترام.

پ.ن. 1. خانم معلم محترم رقص خواهری دارند با وزنی بین 40 و 50 ( مثل من) و با قدی دست کم 20 سانت بلندتر از قد 157 سانتی متری من و خوب به همون نسبت متاسفانه دورتر از چشم نوازی اندام! راستش در طی مکالمه بالا چند بار خواستم بگم آیا راهکارها تونو در مورد خواهرتون امتحان کردید؟! که پشیمان شدم چون من آدمی مثل اون نیستم.

پ.ن.2. هیچ کدام از ما انتخابی در مورد ژنتیکمون... در مورد قد و وزن و رنگ مو و چشم و قیافه و محل تولد و مواردی از این دست نداشتیم... هیچ کدوممون! پس کاش اینو فراموش نکنیم و یاد بگیریم به جای زخم زدن از همدیگه، چه آشنا و دوست و چه غریبه ساپورت روحی کنیم.×

 

*عنوان مطلب قسمتی از لیریک آهنگ You can’t win از کلی کلارکسون هست

"If you're thin/Poor little walking disease/If you're thick/They're all screaming obese/If you're straight/Why aren't you married yet/If you're g..a..y/Why aren't you waving a flag."

 
 

Weblog Themes By PayamBlog

  

دانلود